![]() |
![]() |
|
| قلب عاشقانه ام فدای تو |
|
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد
از پنجرهي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر ميدوزد; به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است. و مردي که روزهمهروز از پس ِ دريچههاي ِ حماسهاش نگران ِ کوچه بود، اکنون با خود ميگويد: «ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ و دريانوردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد، چرا که هر قلب روسبيخانهئيست و دريا را قلبها به حلقه کشيدهاند. و مردي که از خوب سخن ميگفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بيحجاب به کوچه نميشد. چرا که اميد تکيهگاهي استوار ميجُست و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود. و مردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُستوجوي ِ تختهپارهي ِ ديگر تلاش نميکند زيرا که تختهپاره، کشتي نيست زيرا که در ساحل
۲
با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.
او با شمشير ِ خويش ميگويد:
و شمشير با او ميگويد:
و سردار ِ جنگآور که ناماش طلسم ِ پيروزيهاست، تنها، تنها بر
سرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين ميزند:
شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستي سوگند خورده بوديم...» جوابي نيست;
آنان اکنون با دروغ پياله ميزنند!
و شمشير با او ميگويد:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد... به ستارهها نگاه کن:
هم اکنون شب با همهي ِ ستارهگاناش از راه در ميرسد. به ستارهها نگاه کن چرا که در زمين پاکي نيست...» و شب از راه در ميرسد
بيستارهترين ِ شبها! چرا که در زمين پاکي نيست. زمين از خوبي و راستي بيبهره است
۳
و مردي که با چارديوار ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد از
دريچه به کوچه مينگرد: از پنجرهي ِ رودررو، زني ترسان و شتابناک، گُل ِ سرخي به کوچه ميافکند. عابر ِ منتظر، بوسهئي به جانب ِ زن ميفرستد و در خانه، مردي با خود ميانديشد:
اين حقيقت را من از بوسههاي ِ عطشناک ِ لباناش دريافتهام...
بانوي ِ من شايستهگيي ِ عشق ِ مرا دريافته است!» ۴
و مردي که تنها به راه ميرود با خود ميگويد:
گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که به راستْراهيي ِ کدامين همسفر اطمينان ميتوان داشت؟ همسفري چرا بايدم گزيد که هر دم
در تبوتاب ِ وسوسهئي به ترديد از خود بپرسم: ــ هان! آيا به آلودن ِ مردهگان ِ پاک کمر نبسته است؟»
و ديگر:
«ــ هوائي که ميبويم، از نفس ِ پُردروغ ِ همسفران ِ فريبکار ِ من
و بهراستي
آن را که در اين راه قدم بر ميدارد به همسفري چه حاجت است؟» احمد شاملو |
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:5 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| کمی در مورد خودم و وبلاگ |
من بهروز هستم
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به تمامی عاشقان ایران زمین |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|