![]() |
![]() |
|
| قلب عاشقانه ام فدای تو |
|
نظر شما در مورد دخالت خانواده در عشق چیه؟
متاسفانه ما جامعه پر احساسی هستیم و همیشه دیگران برایمان تصمیم می گیرند. حتی در زندگی و عشق دیگران دخالت می کنند و ما نیز به دیگران این حق را می دهیم. آیا نباید ازاد باشیم و خود انتخاب بکنیم؟ اکثر ازدواج ها فقط با اجازه والدین صورت می گیرد. اگر عاشق کسی بشویم و خانواده راضی نباشد باید پا روی عشق بگذاریم. حتی تصمیم طلاق را هم نداریم. همیشه برای دیگران و راضی بودن دیگران خود را فدا می کنیم و گاهی فراموش می کنیم که هر انسانی برای خود قلب و حق انتخاب دارد. کار و زندگی برایمان بی معنا و بی مفهوم می شود. هر شخصی عاشق کسی می شود و اکثرا با مخالفت پدر و مادر روبرو می شود و چون علاقه شدید به پدر و مادر دارد در نتیجه باید روی عشق خود پا بگذارد و عاشق شخصی بشود که آنها موافق باشند. آنها برای ادم دیکته می کنند که چه شخصی و با چه سنی برای انسان مطلوب است و اگر اختلاف سنی زیاد باشد.... خدا رحم کند. میشه جلوی پدر و مادر ایستادگی کرد؟ میشه به آنها گفت لطفا در زندگی من دخالت نکنید و آنها ناراحت نشوند؟؟ غیر ممکن است. حتی فرزند داشتن را برایمان دیکته می کنند. همینکه احساس کنند دختر و یا پسر عاشق کسی شده و می خواهد خود تصمیمی بگیرد مانند برق شروع می کنند منبر رفتن. فلانی ادم خوبی نیست!!! ما هم حتما در اینده برای فرزندانمان همان کاری را می کنیم که والدین ما بر سر ما اوردند و یک لحظه به فکر قلب و خواسته فرزندانمان نخواهیم بود. هیچ وقت نمی فهمیم و نخواهیم فهمید در قلب فرزندمان چه خبری است و زندگی را چگونه می بیند. نمی دانند فرزندان چه تحملها و سختی ها و بدبخیها را برای خود قرار می دهند تا لبخند بر روی لب مادر پاک نشود و یا اشکی ریخته نشود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 0:46 توسط بهروز |
|
|
عشق و دیوانگی زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود؛.
فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند.
آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از
همیشه.
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا"
فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول
کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به
شمردن ...یک...دو...سه...چهار...همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
هوس به مرکز زمین رفت؛
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست
تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن
عشق مشکل است.
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد
رسید,عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیرا تنبلی؛ تنبلی اش آمده بود جایی
پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او
پشت بوته گل رز است.
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد
ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره؛ تا با صدای ناله ای متوقف
شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده
بود و از میان انگشتانش قطران خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست
جایی را ببیند.
او کور شده بود.
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان
کنم.»
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری
بکنی؛
راهنمای من شو.»
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در
کنار اوست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:9 توسط بهروز |
|
|
راز اول عشق:
راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس وتفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد. راز دوم عشق: راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند،اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد. راز سوم عشق: راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد . عشقي كه آزادانه هديه نشود ، اسارت است . راز چهارم عشق: راز عشق در اين است كه رابطه تان را مانند يك باغ با محبت تزيين كنيد . بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه بكار كه زيبايي برويد . ضمنا" فراموش نكن كه باغ را بايد هرس كرد ، مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرزه ي عادت ها شود .براي آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، بايد به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد. راز پنجم عشق: راز عشق در خوش مشربي است . شوخي با ديگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخي ها هم باش . شوخي ناپسند نكن . شوخي بايد از روي حسن نيت باشد ، نه نيشدار. راز ششم: راز عشق در اين است كه هر روز كاري كني كه شريك زندگيت را خوشحال كند ، كاري مثل دادن هديه اي كوچك ، تحسين ،لبخندي از روي محبت . نگذار كه جويبار محبت تان از كمي باران ، بخشكد . راز هشتم عشق: راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق ، يعني تفكر را از ياد نبري . آيا يك رابطه ي دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نيست ؟ راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني . هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند ، از تحسين كردن غافل مشو . مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي : دوستت دارم . گرچه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند . راز دهم عشق: راز عشق در اين است كه در سكوت دست يكديگر را بگيريد . كم كم ياد مي گيريد كه بدون كلام رابطه برقرار كنيد . راز عشق در اين است كه به عشق ، بيش از يكديگر احترام بگذاريد ، زيرا عشق هديه ي ازلي خداوند است . راز دوازدهم عشق: راز عشق در توجه كردن به لحن صداست . براي تقويت گيرايي صدا ، بايد آن را از قلب بيرون بياوري ، سپس رهايش كني تا بلند شود و به سمت پيشاني برود . تارهاي صوتي را آرام و رها نگه دار . اگر احيايات قلبي ات را به وسيله ي صدا بيان كني ، آن صدا باعث ايجاد شادي در ديگري خواهد شد. راز سیزدهم عشق: راز عشق در اين است كه از يكديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد ، زيرا نقص همواره جزء لاينفك بشر است . ذهنت را براي ارزشهايي متمركز كن ، كه شما را به يكديگر نزديك تر مي كند ، نه براي مسائلي كه بين شما را فاصله مي اندازد. راز چهاردهم عشق: راز عشق در اين است كه حس تملك را از خود دور كني . در حقيقت هيچ كس نمي تواند مال كسي شود . شريك زندگيت را با طناب نياز نبند . گياه هنگامي رشد مي كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:28 توسط بهروز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 2:8 توسط بهروز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 1:45 توسط بهروز |
|
|
کاش همه ماها به جایی برسیم که واقعا پی به مفهوم دوستی ببریم و با تک تک سلولهامون لمس کنیم که دوستی مسئله ای خارج از جنسیت است فراتر از چیزهای ظاهری، کاش هممون همیشه واسه دوستمون و دوستیمون، حرمت قایل باشیم و اونو به اندک بهایی نفروشیم. نمی دونم اما به شخصه برای دوستی ارزش و حرمت زیادی قایلم، گاه با خود فکر می کنم که چه خوب است که آدم بتونه تو دوستیش بی توقع باشه... فقط ببخشی عشق و محبت رو...... مهم نیست که تو دریافتی داشته باشی، تنها این اهمیت داره که تو بخشنده باشی
عشق بین دونفر این نیست که هردو زیر باران خیس شوند، عشق آن است که یکی چتر شود برای دیگر و دیگری هیچگاه نفهمد چراخیس نشد شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم، خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت زیادم، خداحافظ و این یعنی در پاییز می میرم، دراین تنهایی مطلق که میبندد به زنجیرم، پس از تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد، برف نا امیدی برسرم می بارد، چگونه بگذرم از عشق از دلبستگی هایم، چگونه می روی باآنکه می دانی تنهایم، ببین دلتنگ دلتنگم و از بی حاصلی لبریز، و این راخوب می دانم می پوسم در این پائیز خوش است گاه به عشاق خویش دل دادن/ نمی شود همه عمر دلربایی کرد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 4:17 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| کمی در مورد خودم و وبلاگ |
من بهروز هستم
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به تمامی عاشقان ایران زمین |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|