![]() |
![]() |
|
| قلب عاشقانه ام فدای تو |
|
از آتش پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من سوزان تر ، از گل پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من زیباتر، از اقیانوس پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من وسیع تر، ازکوه پرسیدم عشق چیست؟ گفت از من استوار تر، از خودش پرسیدم که توچه هستی ؟که هم سوزان تر و هم زیبا تر و هم از کوه استوار تر: گفت: من نگاهی بیش نیستم
...................................................................................... چشام وقتی زیباست که پر از اشک باشه!! وقتی زیباست که برای عشق باشه!! عشق وقتی زیباست که برای تو باشه!! تو وقتی زیبایی که برای من باشی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 4:38 توسط بهروز |
|
|
رمز و راز عاشقی
دانشمندان و محققان عاشق شدن رو به سه مرحله تقسيم کردن. اول کشش جنسی که قاعدتأ دوره کوتاهی است. دوم، حس جسمی - عاطفی که آدم در اين دوران در عالم هپروت غوطهور میشه و در اصل يواش يواش احساس عشق از ديد علم روانشناسی امروزی شکل میگيره. مرحله سوم عاشق شدن، تعهد طولانی مدته. در اين رابطه يعنی مرحله سوم دکتر پرتوی تبار دکتر رواشناس در لندن میگن که فرق نمیکنه مال کدوم کشور باشی يا تابع کدوم فرهنگ اين سه مرحله بر همه وارده . . . وقتی که حس عشق نسبت به کسی در ما شکل میگيره کاملتر و کاملتر ميشه و با کاملتر شدنش، از داغ بودنش کمتر ميشه ولی عميقتر ميشه. عجيبه که در جايگاه اصلی حس عشق و عاطفه که در مغز ما هست هم اين تکامل عملأ انجام ميشه. اوايل رابطه، سطح مغز درعواطف ما نقش دارن و بعد با عميقتر شدن احساس ما جالبه که قسمتهای داخلی و عميق مغز درگيرعاطفه ميشن، يعنی منطقه سنترال لوب که داخل مغز در مرکزشه و شکل نعل اسبه. نتيجه چند آزمايش که نشون ميده در ملاقات اول چه چيزهائی باعث ميشه که بگيم بيقرار يا الفرار . . . اصولا بين 90 ثانيه تا 4 دقيقه بيشتر طول نمیکشه که قلبأ حس کنيم که از يکی خوشمون میياد يا نه؟
55 درصد حرکات يکنفر باعث جذب يا فرار ما ميشه 38 درصد، تون صدا و سرعت حرف زدن و7 درصد محتوای صحبتها میتونه تأثير مثبت يا منفی بگذاره
اين پر فسور از دوغريبه خواست که تمام رازهای زندگيشون رو برای همديگه تعريف کنن. اين مرحله از آزمايش چهارساعت و نيم طول کشيد. بعد پروفسور ازشون خواست که به مدت 4 دقيقه به چشمهای هم ذول بزنن. بعد از چند بار تکرار اين آزمايش با افراد متفاوت خيلی از زوجها اعتراف کردن که شديدا به طرف مقابلشون جذب شده بودن. حتی دو تا از اون غريبه ها بعدأ با هم عروسی کردن!!!! اصولا وقتی که ما از لحاظ جنسی ذوق زده ميشيم چشمهامون بزرگتر ميشه.
هوس و خواستن که عاملشون هورمونهای مردانه تستوسترون و هورمون زنانه استروژن هستند. اين هورمونها هستند که باعث ميشن آدم دنبال جنس مخالف بره ..
از اين مرحله است که واقعأ عشق پا میگيره. د راين مرحله است که آدم نمیتونه به چيز ديگهای جز معشوقش فکر کنه. از علامات اين مرحله از دست رفتن اشتها و بیخوابی هستش چون بيشتر سعی فرد اينه که ساعات روز رو به طرف مقابل فکر کنه. در مرحله جذب، گروهی از سلولهای عصبی ما يعنی نيورو ترنزميترها که اسمشون «مونو آمينوز» هستش نقش مهمی رو بازی ميکنن. دوپامين نوعی ماده شيميايی که از مغز توليد ميشه. نوره پاين فرين (Nor Epinephrine) يا همين آدرنالين که باعث ميشه عرق کنيم و قلبمون سريع بزنه. سروتونين: يکی از مهمترين مواد شيميائی عشقه و اون چيزيه که ممکنه موقتأ ما رو ديوونه کنه.
اين سومين مرحله عشق و درازمدت ترينش. البته اگر يک رابطه بخواد ادامه پيدا کنه وارد اين مرحله خواهد شد. اين مرحله از عشق که ماندنيه مراحل قبلی کوتاه مدتن. علتش هم اينه که دو مرحله اول عشق هوس و جذب آدم رو از کار و زندگی ميندازه برای همين قرار نيست که دائمی باشه چونکه از ديد طبيعت باعث نابودی شخص ميشه. اين احساسه که زوجها رو به هم متعهد میکنه و باعث ميشه با هم بمونن. هورمونهايی که در اين مرحله بوسيله سيستم عصبی آزاد ميشه. هورمونهايی که باعث ميشه دو نفر بهم وفادار بمونن. اوکسيتوسين: اين هورمون ماده شيميايی هستش که غده هيپوتالاموس ترشحش ميکنه. اين هورمون کمک ميکنه که رابطه پايدار بشه. اين هورمون زمان بارداری هم در خانمها توليد ميشه که به ساخته شدن شير کمک ميکنه و حس تعلق مادر و فرزند رو قوت ميبخشه. در عين حال اين هورمونی که در زمان آميزش در مغز ترشح ميشه و حس تعلق رو دز دو نفر تشديد ميکنه. واسوپرسين: هورمونی که در رابطه دراز مدت در دو نفر توليد ميشه اين هورمون فعاليتهای کليه رو کنترل ميکنه؟ حفظ و ايثار رو درفرد مقابل ايجاد ميکنه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:34 توسط بهروز |
|
|
حرف بزن تا از اين سكوت در آيم/ با تو از اندوه اين زمانه رهايم/ باز بيا تا به دستچين غزلها/ تازه ترين هاي خويش را بسرايم/ با تو سفر مي كنم به باغ ترنم / بي تو قسم مي خورم كه لب نگشايم/ بس كه صدايت زدم به حنجره ي شعر / در غزل اينك ببين گرفته صدايم/ هر چه كويرانه انتظار كشيدم / تازه نشد در هواي عشق هوايم / آمده ام با دو پاي زخمي چالاك / شوق تو جان مي دهد دوباره به پايم / رضا معتمد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:30 توسط بهروز |
|
|
پنجره سکوت
می نویسد "واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن .برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:29 توسط بهروز |
|
|
در برابر ِ هر حماسه من ايستاده بودم.
و مردي که اکنون با ديوارهاي ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد
از پنجرهي ِ کوتاه ِ کلبه به سپيداري خشک نظر ميدوزد; به سپيدار ِ خشکي که مرغي سياه بر آن آشيان کرده است. و مردي که روزهمهروز از پس ِ دريچههاي ِ حماسهاش نگران ِ کوچه بود، اکنون با خود ميگويد: «ــ اگر سپيدار ِ من بشکفد، مرغ ِ سيا پرواز خواهد کرد.
«ــ اگر مرغ ِ سيا بگذرد، سپيدار ِ من خواهد شکفت ــ و دريانوردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است
در قلب ِ خود ديگر به بهار باور ندارد، چرا که هر قلب روسبيخانهئيست و دريا را قلبها به حلقه کشيدهاند. و مردي که از خوب سخن ميگفت، در حصار ِ بد به زنجير بسته شد
چرا که خوب فريبي بيش نبود، و بد بيحجاب به کوچه نميشد. چرا که اميد تکيهگاهي استوار ميجُست و هر حصار ِ اين شهر خشتي پوسيده بود. و مردي که آخرين تختهپارهي ِ کشتي را از دست داده است، در
جُستوجوي ِ تختهپارهي ِ ديگر تلاش نميکند زيرا که تختهپاره، کشتي نيست زيرا که در ساحل
۲
با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.
او با شمشير ِ خويش ميگويد:
و شمشير با او ميگويد:
و سردار ِ جنگآور که ناماش طلسم ِ پيروزيهاست، تنها، تنها بر
سرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين ميزند:
شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستي سوگند خورده بوديم...» جوابي نيست;
آنان اکنون با دروغ پياله ميزنند!
و شمشير با او ميگويد:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد... به ستارهها نگاه کن:
هم اکنون شب با همهي ِ ستارهگاناش از راه در ميرسد. به ستارهها نگاه کن چرا که در زمين پاکي نيست...» و شب از راه در ميرسد
بيستارهترين ِ شبها! چرا که در زمين پاکي نيست. زمين از خوبي و راستي بيبهره است
۳
و مردي که با چارديوار ِ اتاقاش آوار ِ آخرين را انتظار ميکشد از
دريچه به کوچه مينگرد: از پنجرهي ِ رودررو، زني ترسان و شتابناک، گُل ِ سرخي به کوچه ميافکند. عابر ِ منتظر، بوسهئي به جانب ِ زن ميفرستد و در خانه، مردي با خود ميانديشد:
اين حقيقت را من از بوسههاي ِ عطشناک ِ لباناش دريافتهام...
بانوي ِ من شايستهگيي ِ عشق ِ مرا دريافته است!» ۴
و مردي که تنها به راه ميرود با خود ميگويد:
گورستان خواهم رفت
و تنها
چرا که به راستْراهيي ِ کدامين همسفر اطمينان ميتوان داشت؟ همسفري چرا بايدم گزيد که هر دم
در تبوتاب ِ وسوسهئي به ترديد از خود بپرسم: ــ هان! آيا به آلودن ِ مردهگان ِ پاک کمر نبسته است؟»
و ديگر:
«ــ هوائي که ميبويم، از نفس ِ پُردروغ ِ همسفران ِ فريبکار ِ من
و بهراستي
آن را که در اين راه قدم بر ميدارد به همسفري چه حاجت است؟» احمد شاملو |
|||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 4:5 توسط بهروز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| کمی در مورد خودم و وبلاگ |
من بهروز هستم
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به تمامی عاشقان ایران زمین |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
|
RSS
|